ظهور و سقوط ناتوراليسم

سرویس اندیشه جوان ایرانی؛ بخش شعر و ادبیات:

 ظهور و سقوط ناتوراليسم


 

نويسنده: دکتر منصور ثروت




 

ناتوراليسم از بطن رئاليسم پديد آمد و « برادران گنکور نخستين کساني بودند که ديدگاه ناتوراليسم را مطرح کردند. » (1) يعني سال 1864 که « بذرهاي سترون » اثر برادران گنکور منتشر شد. (2) اما اصول نظريات اين مکتب به طور روشنتر در سال 1868 (3) از طرف زولا در مقدمه ي ترز راکن تشريح شد. زولا پس از رهايي از فقر، ملک مدان را خريد و آنجا را محل تشکيلات جلسات گروه خود قرار داد. گي دو مو پاسان، هانري سئار (4)، هويسمان (5)، لئون هنيک (6) حلقه ي اين انجمن شدند که معروف به حلقه ي مدان بود. (7) شبهاي مدان مجموعه اي است که هر کدام از اين افراد قصه اي از آن را نوشتند.
از اين حلقه جز زولا و گي دومو پاسان، بقيّه شهرت چنداني نه داشتند و نه بدست آوردند. با وجود اين هانري سئار حلقه را ترک کرد. موپاسان نيز گرچه « جبرگرا بود ولي مي گفت اين اعتقاد مانع از آن نيست که وي قدرگرا نباشد. به عبارت ديگر، او بخوبي از اين امر آگاه بود که انسانها در کليه ي رفتارشان وابسته ي شرايط مادي زندگي خويش هستند، ولي بر اين باور نبود که اين شرايط تغيير ناپذيرند. او نظريه ي محيط تن را بي قيد و شرط قبول داشت و حتّي بر آن پا مي فشرد؛ ولي وظيفه ي راستين و هدف مطلقاً دسترس پذير علوم اجتماعي را تغيير و بهبود شرايط بيروني حيات آدمي مي دانست. به قول امروزيها، برنامه ريزي براي جامعه. » (8)
با توجه به اينکه برخي ويژگيهاي ناتوراليسم پيش از آنکه اين اصطلاح معمول شود نزد بعضي از نويسندگان بود، برخي آنان را ولو غير مستقيم بنيادگذار ناتوراليسم مي دانند. کمااينکه خود زولا، بالزاک را پدر ناتوراليسم و استاندال را پيشاهنگ رمان ناتوراليستي مي دانست. (9)
« بعضي فلوبر را غيرمستقيم بنيانگذار ناتوراليسم ناميده اند. پدر فلوبر جراح بود. سنت بوو (10) خوب فهميده بود که مي گفت که فلوبر قلم را مانند چاقوي جراحي بدست مي گيرد. به هر سو مي نگرم کالبد شکاف و فيزيولوژيست مي بينم. » (11)
اگر اينگونه نگرش را که مکتب ناتوراليسم در جزو ويژگيهاي خود مي شمارد در نظر بگيريم، فلوبر را مي توان جزو پيشقدمان مکتب دانست. بويژه که منتقدان گفته اند « فلوبر در آثار هنري واقعاً مي کوشيد تا به عينيّت دست يابد. » (12) بعلاوه فلوبر از هنر پندآموز بيزار بود. (13)
بر رغم چنين تشابهاتي فلوبر هم از رئاليسم و هم از ناتوراليسم بيزار بود. از او نقل شده است که مي گفت: « گمان کرده اند که من دلباخته ي امر واقع ام، حال آنکه راستش از آن بيزارم. اين رمان [ مادام بواري ] را از فرط نفرت از رئاليسم نوشتم. » حتّي بيست سال بعد به ژرژساند نوشت: « اگر چه مرا يکي از کاهنان اعظم رئاليسم معرفي کرده اند، از آنچه رئاليسم خوانده مي شود بيزارم. » در عين حال وي ناتوراليسم را هم واژه اي توخالي مي شمرد و مي گفت: « چرا شانفلوري و رئاليسم او را که پرت و پلاهايي در همين حد است، يا به عبارت ديگر درست همين پرت و پلاهاست، رها کرده ايم؟ » (14)
فلوبر، رئال يا حقيقت را فقط تخته ي پرش مي دانست و در انتقاد به ناتوراليسم مي گفت: « تقريباً هر دوشنبه با خواندن مقالات دوست نازنينمان زولا، از جا به در مي روم. پس از رئاليستها حالا نوبت به ناتوراليستها و امپرسيونيستها رسيده است. چه پيشرفتي! اين دلقکها که بر آن اند تا خودشان و ما را متقاعد کنند که درياي مديترانه را کشف کرده اند. » (15)
با وجود اين، تواناييهاي زولا غالباً فلوبر را شگفتزده مي کرد و در وصف ناناگفته بود: « غولي است با پاهاي کثيف، ولي غول است. » اما در کل، نظريات زولا را نادرست و يا کوته بينانه مي دانست. (16)
بنابراين حق اينست که علي رغم وجود تشابهاتي با ناتوراليسم در آثار فلوبر يا بالزاک و حتي موپوسان بهتر است که زولا را واضع و پيش برنده ي آن بدانيم و ��صل حيات اين مکتب را در دوران آفرينش ادبي زولا محدود کنيم. با وجود اين اگر وجود مشترکاتي از مکتب ناتوراليسم را در آثار ديگران جستجو کنيم و سال خلق ترز راکن يعني 1867 تا آفرينش خوشه هاي خشم جان اشتاين بک در سال 1939 را در نظر بگيريم عمر مفيد مکتب ناتوراليسم هفتاد و دو سال خواهد بود.
در واقع زولا و فلوبر وجه اشتراکي با هم نداشتند. « ناتوراليسم در زولا چنانکه که پيشتر نيز اشاره شد از اين فکر سرچشمه گرفت که رمان نويس مي تواند با روح دترمينيسم (17) علمي در جنب و پا به پاي زيست شناسان و پزشکان کار کند، و طرح کار زولا در نگارش سلسله داستانهاي عظيم روگون ماکار بر اين تلقّي و برداشت استوار بود. اين اثر در قالب بيست مجلد خود مي کوشيد ثابت کند که توارث و محيط، شاخه هاي مختلف خانواده را در طيّ جمهوري دوم به چه صورت درآورده است.
تأثير مکتب زولا در انگلستان و امريکا و آلمان با تفاوتهايي ظاهر شد. « در انگلستان که خيلي اهل تندروي نيستند تقريباً هيچ تأثيري نکرد و يکي دو تن گروندگان اين سبک در تاريخ ادبي انگليس فراموش شده اند. در آلمان بسي تند روتر از فرانسه براي خود جا باز کرد و يکپارچه شدن آلمان و توسعه ي صنعتي، مسائل و مشکلات صنعت و کارگري در آن مؤثر بود. ولي هيچ نويسنده اي در حد زولا تحويل نداد.
در امريکا نيز عامل جنگ شمال بر جنوب در سال 1865 که به پيروزي سرمايه داري صنعتي در قبال اقتصاد زراعتي سنتي انجاميد، موجب مناقشات کارگري، بحران اقتصادي، اعتصابات خشونت آميز،‌ فساد سياسي، زد و بندهاي اقتصادي در جهت محروميت مردم، استثمار کارگران بي تأثير در ادبيّات نبود. (18) بهر حال ناتوراليسم امريکايي به جاي تأثير از اروپا، بيشتر از شرايط اجتماعي خاص خود متأثر شد. تا جاييکه اصولاً ناتوراليسم در امريکا مفهومي ادبي پيدا نکرد. ناتوراليسم امريکايي چيزي کمتر و چيزي سرتر از ناتوراليسم اروپايي شد. ديدي بود از انسان، جامعه و سبک نگارشي خاص با توافق با زمانه. (19)
گفته شد که ناتوراليسم در آلمان حتي تندروتر از فرانسه شد. « در نظريه ي هولتس آلماني، ديگر جايي براي تخيل وجود نداشت و او نسبت به لغت « طبع » زولا از اينکه به ديد شخصي نويسنده ميدان مي دهد مخالف بود. هنر از نظر او تصوير دقيق انسان از محيط زندگي بود. نام اين آرمان را وي، فوتو - فونوگرافيک، مي گذارد. در اين سوپر ناتوراليسم حتي صحبتها با همه جزئيات اش نظير: مکث، ترديد، تکرار، پک زدن به سيگار، سرفه، يا صاف کردن سينه دقيقاً ثبت مي شد. نقطه ي قوت ناتوراليسم آلمان، برعکس همه جا، در تحت تأثير استريندبرگ و ايبسن، در درام بود. (20) افراط کاريهاي ناتوراليسم آلماني که هيچ نقشي به قوه ي تخيل نويسنده قائل نبود موجب شد تا در آلمان افراطي و خشن ناتوراليسم عمر کوتاهي داشته باشد.
حقيقت آن است که در قرن نوزدهم بويژه نيمه ي دوم آن به دو دليل تعادل زندگي در ميان طبقات مختلف جامعه بهم ريخته بود. در عرصه ي اجتماع سرعت فن آوري و اکتشافات و اختراعات محصول علم،‌ از يک سو منجر به ايجاد طبقه ي مرفه بازرگان مسلک و بنوعي بورژوازي بي قيد و بند انجاميده بود که مي شد نماد آن را در قمارخانه ها، فحشا و خوشگذرانيهاي شبانه ي آنان ملاحظه کرد. نکته اي که حتي از آغاز قرن نوزدهم نيز قابل رؤيت بود، تا جاييکه بالزاک (1799-1850) مي گفت « پول نقش قانونگذار را در حيات اجتماعي و سياسي بازي مي کند. » (21)
در عرصه ي سياست نيز در نتيجه ي طرز عمل امپراتوري دوم در فرانسه در سال 1860 که جوانان بيست ساله بودند، خود را در تعارض با نسل قديم مي ديدند. بويژه آنکه جمهوريخواهان جوان نخستين مانع تعادل را کليسا مي دانستند. (22)
بايد توجه داشت که نتيجه ي سيطره ي بورژوازي و طرز عمل حکومت هرگز به نفع اکثريت مردم نبود. بخصوص شکوفايي صنعت در تضادّ با منافع کارگران نيز قرار مي گرفت. بنابراين تعادل زندگي در نگاه کارگران نيز که اميدوار به بهره مندي بيشتر از نظام صنعتي و توليد انبوه جديد بودند بهم مي خورد.
بنابراين ناتوراليسم به نوعي دنبال اين تعادل بود. بيهوده نيست که در اعتراض بدين وضع گفته اند « هدف زولا پيدا کردن تعادل در زندگي است که بر اثر علم و صنعت بهم خورده است. گرچه زولا اين تعادل را با مراجعه به مدل تکنولوژيک يا مدل طبيعي مي جست. (23) وي صراحتاً مي گفت: « بايد تعادل و هماهنگي بين جسم و روح پيدا کرد. بين قدرت و آزادي فردي. نيز تعادل اجتماعي، هماهنگي منافع و عدالت که تنظيم کننده ي رابطه ي بين منافع شخصي با منافع ديگران است. » (24)
به همين خاطر است که آثار ناتوراليستي از جهتي پرخاشگر، وقيح و افشاگر است؛ از سويي کارگران را به منافع خودآگاه مي سازد و از سويي بورژوازي را مجبور به تمکين برخي ملاحظات مي کند. بر اين منوال تمامي آثار ناتوراليستي به نوعي « نقد اجتماعي ضد حکومتي است. فلوبر، موپاسان، زولا، بودلر و گنکور برغم همه ي تفاوتها در بينش سياسي شان، در مورد ناسازگاري شان توافق کامل دارند... فلوبر در نامه هايش بارها و بارها درباره ي از ميان رفتن آزادي و بيزاري نسبت به سنتهاي انقلاب کبير شکايت مي کند. از همين ديدگاه است که « کوربه و پرودون، ناتوراليسم و شورش سياسي را وجه بيان متفاوت يک برداشت » مي دانند. (25)
فلوبر که اول رمانتيست بود و آن را مي توان مکتب ايدئالهاي جواني او محسوب داشت؛ بعدها ويژگيهاي آن مکتب را با واقعيّتهاي دوران خود در تضادّ ديد؛ يعني انزجار از ماشيني شدن و ابتذال زندگي (26). زيرا او نيز مي ديد که در زندگي تعادل بهم خورده است. بنابراين بخش اعظم آثار ناتوراليستي که حاوي بيزاري از هر نوع سنت پرستي و يا کسب علاقه ي مردمي است ناشي از همين مقوله است. کما اينکه در طبقه بندي آرنولد هاوزر از ناتوراليستها که خاستگاه برخي از آثار نظير شانفلوري، دورانتي و مورژه را از محفل ناتوراليستهاي کولي واره ها و فلوبر و گنکورها را از محفل ناتوراليستهاي بهره خورها مي داند (27)، اين ويژگي ديده مي شود.
آيا نويسندگان ناتوراليست بويژه زولا توانستند اين تعادل را پيدا کنند؟ پاسخ بسيار سخت است. ولي يک نکته مسلم است و آن اينکه ناتوراليسم ناچار شد در رسيدن به اين تعادل هرچه در قدرت دارد صرف تصوير پليدي، پريشاني، بيعدالتي، چرک و کثافت و خون و فحشا و الکل و غيره کند و آن را بطور وسيع نمايش دهد. « آثار زولا پر بود از مواد و عناصري که نمايشگر تضادّها، چالشها، علائق و تمدن عصر او بود. نمادهاي شهر، ماشين، الکل، فحشا، فروشگاههاي بزرگ، بازار عرضه ي کالا، بورس سهام و جز آن. » (28)
بدين ترتيب مکتب ناتوراليسم « در عين حال هم انکار بود هم بازسازي. زولا معتقد بود براي ساختن دنياي آينده روي پايه هاي محکم بايد نظامي پيدا کرد که نه نظام محافظه کاري باشد - که بر تصورات ارتجاعي متکي است - و نه نظام انقلابيون - که بر تصورات منفي تکيه دارد - اجتماعي بايد بنا کرد که اجتماع عدالت و برادري است. بايد هماهنگي و تعادلي پيدا کرد که در گذشته، از سويي به دست نظام کليساي شکنجه گر ضايع شده است و از سوي ديگر بر اثر اغتشاش هاي قرني از کوره ي داغ علم و ادب و اقتصاد و سياست است و قرن اختلال و تحريک اعصاب. » (29)

نقد ناتوراليسم

اگر به مکتب ناتوراليسم تنها از ديدگاه ادبي ننگريم خواهيم ديد که در عرصه ي اجتماع نيز فوايدي داشت. زيرا زولا با آثارش « در عين حال که خوانندگان بورژوازي خويش را ناگريز مي ساخت تا با زندگي آشفته و نکبت بار طبقه ي کارگر آشنا شوند، کارگران هوشمندي را نيز که به خواندن آثارش آغاز کرده بودند با وضع رقت باز طبقه ي خويش بيشتر آشنا مي ساخت. اين امر عواقب ديگري خواه اصلاح طلبانه يا ارتجاعي، به دنبال داشت که به هر حال نه ادبي، بلکه سياسي و اقتصادي بود. » (30)
به قول ليليان فورست و پيتر اسکرين « دستاوردها و ناکاميهاي جنبشهاي ادبي را نمي توان، چنانکه در مورد مؤسسات اقتصادي مقدور است در ترازنامه ي جمع و جوري خلاصه کرد. حسابها را هم نمي توان بست. زيرا نقد ادبي، يک روند تجديد ارزيابي مداوم است. گواهش فراز و نشيبهاي جنبش ناتوراليسم است که ابتدا متهم به اخلاق ستيزي شد، سپس به خاطر مستندسازي اجتماعي اش مورد احترام قرار گرفت و اخيراً از نظر ارزشهاي ادبي اش مورد ستايش واقع شده است. » (31)
شايد چنين نگرش افراطي به جامعه در برخي از زمانها ضروري هم باشد. نگاه ناتوراليستي بسياري از آثار چوبک در برهه اي از تاريخ ايران انگار جزو لوازم تنفس جامعه بوده است تا خود را بعينه در آينه ي داستانهاي او بازبيني و بازرسي کند و متوجه اطراف پليد و کثيف خود باشد. کما اينکه در نقد آثار چوبک جائي رضا براهني مي نويسد: « آثار چوبک مثل تونل بزرگ زيرزميني است که از تهران به بوشهر زده شده است و خواننده در سفر زيرزميني خود در اين ظلمت، در اين وحشت و در اين کثافت، چهره ي خود را منعکس در ديوارهاي خيس و چسبناک و عفونت زده مي بيند و اگر در ايستگاهي اين قطار ظلمت توقف کند، براي آن است که کمي روشنايي، کمي آسمان، چند ستاره و چند گل و گياه و سبزه و چند نفس عميق، در هواي آزاد، براي سوخت گيري ضروري است تا قطار ظلمت باز در تونل زيرزميني سرازير شود و انسان با نيروي بيشتر اشکال و هياکل وحشت را از برابر چشم بگذراند و در عين حال درونش از اين عفونت آشوب شود تا خود را بهتر بشناسد و به اين چسبندگي شوم زشتي و عفونت به چهره ي خويش وقوف بيشتري پيدا کند. » (32)
در عين حال ناتوراليسم « موضوعهاي تازه اي را در زمينه ي مبارزات طبقات زحمتکش جامعه مطرح کرد و شيوه هاي تازه اي را هم، بويژه در ارائه ي گفتگوها معرفي نمود که براي ادبيات قرن بيستم اهميت بسياري يافت. » (33)
گرچه ناتوراليستها به شعر اهميّتي نمي دادند و در نظر زولا « شعربازي بي اهميت و حيرت آوري بود تا جاييکه اشعار مالارمه به نظرش کلماتي مي آمده که صرفاً رديف شده است، (34) با وجود اين « حتّي در شعر، ناتوراليستها پيشگاماني غير مستقيم بودند. زيرا پاره اي از نخستين نمونه هاي شعر زندگي شهري در رمانهاي آنان آمده است. (35) آثاري مانند عروج هانلس (1894) از هاپتمان، گلي دختر خيابانگرد از کرين و خوشه هاي خشم از اشتاين بک و ژرمينال از زولا سرشار از شعراند. (36)
« همچنين مي توان ادعا کرد که ناتوراليستها با افشاي اخلاقيات رياکارانه و بيدادگريهاي اجتماعي، نخستين طلايه داران ادبيات متعهد قرن بيستم بودند. در مقابل و برخلاف مکتب اصالت هنرِ اواخر قرن نوزدهم، ناتوراليسم کوشيد بين زندگي و هنر پلي بزند... ناتوراليسم آثار قوي و محکم بسياري پديد آورد که بحق مي توان آنها را در جزو بزرگترين آثار هنري جهان بشمار آورد. » (37)
از سوي ديگر از نظر ادبي، تغيير جهت زبان را از زبان اعيان و اشراف، مؤدبانه و ادبي، تراش خورده و لطيف، منتخب و زيبا به زبان کوچه و بازار و مردم عامه، غير اخلاقي و غير ادبي، محاوره اي و بي نزاکت بايد از دستاوردهاي ناتوراليسم شمرد. يعني مطابقت واقعي زبان با خاستگاه اجتماعي شخص در جامعه، رهاورد ناتوراليسم به عالم ادبيات است. ساده تر آنکه ناتوراليسم، له شده ها و پابرهنه هاي جامعه را با زبان واقعي شان وارد ادبيّات کرد.
اين دستاوردها، نکات مفيد يک روي سکه است. اما روي ديگر سکه ي ناتوراليسم را هم بايد ديد. نخست آنکه برخي ناتوراليسم را زير مجموعه ي رئاليسم مي شمارند بي آنکه توجهي به تفاوتهاي آن داشته باشند. بايد دانست که ناتوراليسم، رئاليسمي افراطي است که گاه چشم خود را به بسياري از واقعيتها مي بندد. اساساً طرز برخورد دو مکتب نسبت به حقيقت (رئال) بر رغم وجود تشابهاتي، متفاوت است که بهتر مي باشد هر دو را مکتبي مستقل بناميم.

تفاوتهاي رئاليسم و ناتوراليسم

1- « يکي از مشخصات رئاليسم اين است که خصوصيات و نتايج اجتماعي حوادث روزانه و خصوصيت آدمهايي را که با اين حوادث روبرو مي شوند اساس کار خود قرار مي دهد. نويسنده ي ناتوراليست به عوض اينکه بر خصوصيات و نتايج اجتماعي زندگي روزانه و خصوصيات انساني تکيه زند، همّ خود را مصروف توصيف جزئياتي که در درجه ي دوم اهميت قرار گرفته است مي دارد. مثلاً در، فيلومن خواهر مقدس، به قلم برادران گنکور، تجزيه و تحليهاي روحي با وصف جزئيات بيمارستان، که محل وقوع داستان است، همواره درهم مي شود، به طوري که ريزه کاريهاي توصيفي در مورد عمليات طبي و وسايل جراحي، زندگي آدمهاي داستان و مسائل اساسي را تحت الشعاع قرار مي دهد. » (38)
2- « رئاليسم تصوير زندگي است آنچنانکه آن را مي بينيم و نويسنده ي رئاليست عکاس اجتماع است. اما در ناتوراليسم، بالزاک در تحليل واقعيت عيني، درست نقطه ي مقابل اين سبک [رئاليسم] قرار مي گيرد. بالزاک هرچه بيشتر به واقعيت عيني نزديک مي شود، از واقعيتهاي عادي و قراردادي پيش پا افتاده و طرق معمولي و آسان درک واقعيت عيني دورتر مي گردد. همين است که بسياري از معاصران بالزاک، شيوه ي او را اغراق آميز و ناراحت کننده مي دانستند. اين شيوه نمي تواند خود را با رئاليسم قراردادي سازش دهد. چراکه سنتز حقيقت را بدون نمايش تضادها نتواند شناخت و شعور کاذب را زير پرده ي زيبايي، هم آهنگي و مقدمات اخلاقي پوشيده نتواند داشت. نويسنده ي ناتوراليست توان فکري آن را ندارد که سير تکاملي پرفراز و نشيب واقعيت را تجزيه و تحليل کند و به کاوش عوامل نهفته اي که روابط آشکار اجتماعي بوجود آنها گواهي مي دهد دست بزند. بدين لحاظ وي هميشه زمينه ي فعاليت خود را به قشر زندگي محدود مي کند. بناچار هنر عقيم و راکدي که پديدار مي کند عکاسي محض از يک زندگي اجتماعي خالي از هر گونه تحول و تحرک است. و اين بدان مي ماند که بيماري را روي تخت جرّاحي بيهوش افتاده مرده نشان دهيم. حال آنکه دستگاههاي حياتي بدن او کار هميشگي خود را دنبال مي کند.» (39)
3- « همدردي از خصوصيات عالي بشري است و هنرمند نمي تواند خود را از آن بري دارد. نويسنده ي ناتوراليست که به نحو مشتاقانه و مبالغه آميزي زشتيها را تشريح مي کند، قادر به همدردي با زشتي گرفتگان نيست. همين جاست که تفاوت ديگري ميان صادق هدايت و صادق چوبک آشکار مي شود. با آنکه هنر هدايت هميشه ناتوراليستي نيست، جنبه ي انساني آن همواره مي چربد. هدايت از لاشه ي گنديده ي اجتماع خود واخورده و نفرت زده مي گريزد، ولي اين گريز با همدردي با انسانهايي که از اين گنديدگي در عذابند آميخته است؛ حال آنکه چوبک خود را روي اين لاشه ي گنديده مي اندازد، نسجهاي فاسد شده ي آن را مي شکافد و مي بويد و مي مکد، بي آنکه لحظه اي به حال کسانيکه از تعفن رنج مي برند بيانديشد. به همين خاطر رئاليسم انساني هدايت با ناتوراليسم طاعون زده ي چوبک قابل قياس نيست. » (40)
4- چون ناتوراليست خود را جاي پژوهشگر گذاشته است نمي تواند خارج از چارچوب انديشه ي علمي خويش داستان خلق کند. به عبارت ديگر وقتي از انسان و محيط صحبت مي کند، همه چيز را در چنگال جبر علمي مي نگرد و زشتيها را نيز در کنار زيباييها محصول اين جبر مي داند. بنابراين نمي تواند دخالتي در حضور و وجود واقعيت داشته باشد. حال آنکه با واقعيتي برتر و به عبارت بهتر نه با آنچه و آنچنانکه هست بلکه آنچه و آنچنانکه بايد باشد سروکار دارد. بنابراين در واقعيت تصرف مي کند. نويسنده ي رئاليست ضمن رؤيت واقعيت، به علت تعارض و تضاد، با وجود آن دست به مبارزه و امحاي شرايط موجود مي کند. ولي ناتوراليست چون خود را محصول توارث و شرايط از پيش معين طبيعت و جامعه مي بيند نمي تواند به دنياي بهتر از واقعيت موجود راه يابد. يعني او همچون دانشمند آزمايشگاهي به خود اجازه نمي دهد احساساتش در آن دخالت داشته باشد. به همين خاطر است که زولا به جاي آنکه خود را « خدمتگزار هنر بداند، خادم علم مي نامد. » (41) و « مايل است او را به جاي هنرمند، پژوهشگر بنامند و از آوازه اش به منزله ي يک هنرمند بدين عنوان که همچون دانشمند مورد وثوق و اعتماد مي باشد پشتيباني کنند. اين بيانگر همان تجليل از علم پرستي بت واري است که ويژگي سوسياليزم به طور اعم است و به آن لايه هاي اجتماعي اختصاص دارد که انتظار دارند بهبود موضع اجتماعي شان از علم ناشي مي شود. » (42)
بدين ترتيب، ناتوراليسم که از رئاليسم زاده شد، « چنان با پيشداوريها جهت گيري کرد که واقعيت را واژگون نمود. » (43)
ناتوراليسم، رابطه ي علت و معلولي اجتماعي رئاليسم را به رابطه ي علت و معلولي ژنتيکي بدل ساخت. در چنين شرايطي، انسان ناتوراليستي انسان تاريخي نيست بلکه محصول مکانيکي محيط است. آيا چنين برخوردي با انسان صورت نويني از قدرگرايي عهد قديم نيست؟ انساني که در صحنه ي زندگي بازيگر صحنه اي است که تقدير نوشته شده اي را بازخواني مي کند. « ناتوراليسم، زولا را تدريجاً به آنها مي کشد که انسان را حيوان بداندو او را تابع غرائز غيرمنطقي و شهوات حيواني گرداند. » (44)

افول ناتوراليسم

زولا هم در تشريح مکتب خود و هم در آثارش قصد داشت به جاي آنکه هنرمند باشد، پژوهشگر قلمداد شود و همين آرزوي ناشدني موجب سقوط ناتوراليسم شد. اگر زولا مي گفت هنر پزشکي اکنون تبديل به علم پزشکي شده پس چرا نبايد ادبيات از روش تجربي استفاده کند، دچار سوء تفاهم بزرگي شده بود و آن اينکه پزشکي از اصل هنر نبود بلکه قرنها به چشم هنرمندانه بدان مي نگريستند. بنابراين برنارد با کتاب « مدخل طب تجربي » آن را به جايگاه واقعي و مناسب خود برگرداند. چون پزشکي بيش از آنکه با روح انسان سروکار داشته باشد با جسم يا ماده ي او سروکار دارد. حال آنکه ادبيات با روح پيوند دارد و هرگز نمي تواند انديشه و خيال را تحت ضابطه ي علم درآورد. « بديهي است که نکته ي زولا قياس مع الفارق است. رمان فقط مي تواند ساختي ذهني، تجربه اي خيالي باشد. شخصيتهاي رمان نويس را، گرچه او توارث و محيط آنها را بدقت تعريف کرده و در عالم خيال، رفتارشان را براساس معرفت علمي به انگيزه هاي آدمي تعبير کرده است، نمي توان واداشت تا چنانکه در آزمايشهاي علمي ممکن است، پاسخي خالي از ابهام بدست دهند. قوه ي خيال آزاد است. » (45)
از سوي ديگر نتيجه ي طبيعي علم گرايي و وجه نگاه جبرگرايانه، از يک منظر به جامعه و انسان يعني از منظر بيعدالتي، وقاحت، بدبينانه، رجحان وراثت بر همه چيز ديگر، منجر به تصوير مفلوکي از انسان مي شود که جز پليدي، بداخلاقي، سقوط به مفاسد اجتماعي و اخلاقي چاره ي ديگري ندارد. زندگي انسان در زنجير بيرحمانه ي جبر تاريخي، تکامل زيست شناسي، وراثت جسماني و اجتماعي، تصويري جز انسان نامسئول و مجبور برجاي نمي گذارد. (46) در چنين برداشتي انسان، حيواني است برتر از ديگر جانوران و از اين رو شخصيت و سرنوشت او به وسيله ي دو نيروي طبيعي يعني وراثت و محيط اجتماعي رقم مي خورد. او وارث غرايزي از قبيل غريزه ي گرسنگي و جنسي است. چنين برداشتي در رمانهاي ناتوراليستي پاياني بس غم انگيز پيدا مي کند. اما اين پايان غم انگيز هرگز نظير پايان غم انگيز تراژديها موجب پالايش و تصفيه ي ذات و در نتيجه احساس همدردي با انسان نمي شود. حال آنکه عظمت انسان در آن است که بر رغم وجود نفس شهواني و قواي غضباني که موجب پليديها مي شود و يا محيط بسيار فاسد که در آن مي زيد قادر است که اين پوسته ي جبر را بشکند و به ملکه ي اخلاق و فضيلت دست يابد. چنانکه « زولا »ي معتقد به جبر در حرکت شگفت خود در دفاع از دريفوس با نوشتن « متهم مي کنم » نشان داد که به جبر اعتقاد ندارد و از حرکت نوميد نمي شود. (47)
ژان پل سارتر در مورد اعتقاد به همين جبر مي گويد: « جبري که رمان ناتوراليستي به آن دست مي آويزد زندگي را خرد مي کند، عوامل ماشيني يکجانبه و يک جهته جايگزين عمل انساني مي شود. و اين جبر يک مضمون بيشتر ندارد: متلاشي شدن تدريجي فلان انسان يا فلان دستگاه يا فلان خانواده يا فلان جامعه، بايد به عدم رسيد. به صفر مطلق. نويسنده طبيعت را در حال عدم تعادل بارور در نظر مي گيرد و اين عدم تعادل را از ميان مي برد و با ابطال نيروهاي متقابل به تعادل مرگ وار باز مي گردد. هنگاميکه اين مکتب تصادفاً توفيق و کاميابي مرد بلندپروازي را هم به ما نشان مي دهد اين امر پنداري بيش نيست... و هنگاميکه سمبوليسم قرابت نزديکي زيبايي با مرگ را کشف مي کند در واقع فقط به بيان مصرّح مضموني مي پردازد که سراسر ادبيات نيمه ي دوم قرن نوزدهم را فراگرفته است. » (48)
از سوي ديگر ناتوراليستها هر نوع سنت و ارزش اخلاقي را با اين اتّهام که خرافه است مذمت مي کردند بي آنکه صراحتاً ارزش اخلاقي جديدي را جايگزين کنند. حالت افراطي چنين برداشتي مفهومش آن بود « که هر گونه ايمان و اعتقادي خرافه پنداشته شود. » (49)
در مجموع آنچنانکه گفته اند ناتوراليسم جنبشي افراطي بود. کمااينکه در انگلستان پذيرفته نشد. در امريکا مطابق با وضعيت و سليقه ي امريکايي پذيرفته و ناتوراليسمي امريکايي شد. اين مکتب « تلاشي بود براي بسط دادن واقعگرايي تقليدي تا آخرين حدود منطقي اش. از اين رو هنرمند را مبدل به ثبّات فوتو - فونوگرافيک واقعيت مي کند: نامعقولي اين موضوع بي نياز از توضيح است... از آنجا که چشم مشاهده گر با عدسي بيجان دوربين فرق مي کرد، تصوير واقعيت در هر اثر ناتوراليستي تصويري خاص بود. تصوير واقعيتي که ناتوراليستها مدعي ارائه ي آن بودند، از نزديک فقط تصوري از واقعيت نشان مي دهد. حتي در مرحله ي انتخاب واژه ها، يعني در ترجمه از واقعيت به هنر، سليقه ي شخصي هنرمند دخالت مي کند. بنابراين هنرمند ناتوراليست از نظريه ي خود فاصله مي گيرد. اظهار اين نکته که تأليفات آنان شخصي است، به معني آن نيست که اعترافاتي خود زيست نامه اي از قبيل آثار رمانتيکهاست. منظور اين است که هر رمان يا نمايشنامه ي آنان، چه در سبک اش و چه در دلمشغوليهايش، مهر نويسنده ي خود را بر پيشاني دارد. تصويرها، نمادها، صفتهاي خاطره انگيز و شاعرانه، همه در آنچه که قرار بود گزارش عيني بي احساس باشد رخنه مي کردند. همچنين آرمانها و خيالهاي انسان نيز دوباره با وراثت و محيط و فشارهاي لحظه همراه مي شدند. عجيب نيست که بزرگترين نويسندگان ناتوراليست همه دير يا زود از ناتوراليسم دور شدند. » (50) اين دور شدن را حتي در « برگي از دفتر عشق » خود زولا نيز مي توان ديد. (51)
در توجيه و تبيين و نقادي آثار ناتوراليستي دو تن از نقادان بنام اين عصر نيز بي دخالت نبودند. نخست هيپوليت آدولف تن (52)، مورخ و منتقد فرانسوي، دوم سنت بوو (53)، منتقد ديگر فرانسوي. هر دوي اين افراد به محفلي پيوستند که در آن رنان، برتولو و فلوبر بودند. آن دو ضمن انتقاد از حکومت، پيروزي ناتوراليسم را اعلام مي داشتند. (54)
اين سنت بوو بود که در نقد فلوبر گفت: « فلوبر قلم را برمي گرداند، همانگونه که ديگران چاقوي جرّاحي را بکار مي گيرند. او سبک جديد همچون پيروزي کالبدشناسي در هنر توصيف مي کند. » (55)
اما تن را بايد در واقع بنيانگذار علم جامعه شناسي ادبيات ناميد. (56) تن به جبر علمي معتقد بود. « امروزه نام تن، بي اختيار سه کلمه را به ذهن متبادر مي کند، نژاد، محيط و زمان، از اين سه قاعده، قاعده ي نژاد، عمدتاً به سبب سوء استفاده اي که نازيها از آن کردند، دست کم در مطالعات ادبي، مفهومي بي اعتبار است. زمان مفهومي مبهم يا زائد مي نمايد. تن در مقدمه ي تاريخ ادبيات انگليسي، زمان را « شتاب » يا « تکانه ي » جريان تاريخي تعريف کرده است. زمان را بر مبناي قياس با علم مکانيک، با سرعت يکسان دانسته و بدين ترتيب، همراه با جرم، نيروي منتجه را بوجود مي آورد.
به نظر رنه ولک، محيط تنها بخشي از قاعده هاست که هنوز مفيد است و دست نخورده باقيمانده و تعبيري مناسبِ اوضاع بروني ادبيات است و نه تنها محيط فيزيکي (خاک، اوضاع اقليمي) بلکه اوضاع سياسي و اجتماعي را هم شامل مي شود. مجموع تمام چيزهايي است که ممکن است با ادبيات تماس داشته باشند، ولو از دور. با وجود اين تن هرگز به تحليل دقيق اين مفهوم نپرداخته و هيچ گاه مشخص نکرده که کدام عنصر تشکيل دهنده ي آن آغازگر جريان تاريخي است و يا مناسبات دقيق و ارزشي نسبي هر يک کدام است. » (57)
آنچه که ماکس رافائل در تحليل کارهاي زولا مي گويد مشمول حال تمام آثار ناتوراليستي نيز مي باشد. وي مي گويد: « هرچند زولا به عناصر گوناگون زندگي اجتماعي عصر خود پي برده بود، ولي غالباً خود را به توصيف محض آنچه مشاهده کرده بود محدود مي کرد و هرگز به تحليل يا آشکار ساختن تضادهاي آن و رابطه ي پر تضاد بين انسان و محيط نمي پرداخت. او ضمن قبول دگرگوني پذيري تاريخ و صحت تکامل تاريخي، در عين حال، بر ثبات طبيعت انسان تأکيد مي کرد. انسان را از لحاظ بيولوژيکي ايستا مي انگاشت و وراثت را مانعي در راه رهائي انسان از قيد محيط اجتماعي و همچنين نفوذ کردن در آن يعني دگرگوني جامعه مي دانست. تأکيد زولا بر قدرت محيط و وراثت غالباً به قدرگرائي نزديک مي شد. » (58)
سخن هارلند نيز همين نظر را به گونه اي ديگر تأييد مي کند: « ناتوراليستها با توصيف انسانها به همان شيوه اي که اشيا را توصيف مي کنند، انسان را به سطح موجودات بي جان فرومي کاهند و به صورت طبيعت بي جان درمي آورند که از قابليت و هدف بي بهره است. برطبق نظر لوکاچ، اين امر هم تجلي ديگري از گرايش به شيئي وارگي است. » (59)

پي نوشت ها :

1. Literary terms، ذيل ناتوراليسم
2. درآمدي بر نظريه ي ادبي، ص 161
3. هارلند، انتشار ترز راکن را 1867 نوشته است. (درآمدي بر نظريه ي ادبي، ص 161)
4. Henry ceard
5. Huysmans
6. Hennique
7. مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 247 به بعد
8. تاريخ اجتماعي هنر، ج 4، ص 105
9. تاريخ نقد جديد، ج 4، بخش اول، ص 32-33
10. Charles Augustin sainte Beuve (1804-1869) منتقد، شاعر، رمان نويس فرانسوي
11. پيشين، ص 19
12. همانجا
13. پيشين، ص 20
14. پيشين، ص 24
15. تاريخ نقد جديد، ج 4، بخش اول، ص 25
16. همانجا
17. determinism، فلسفه ي تأثير اسباب خارجي در کارهاي بشر (اصالت موجبيّت)
18. ر.ک: ناتوراليسم، ص 42
19. ر.ک: پيشين، ص 41-45
20. ناتوراليسم، صص 48-49
21. رئاليسم و ضد رئاليسم، پاورقي ص 58
22. ر.ک: مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 237
23. مکتب هاي ادبي، ج 1، ص 236
24. همانجا
25. تاريخ اجتماعي هنر، ج 4، ص 83
26. تاريخ اجتماعي هنر، ج 4، ص 94
27. ر.ک: پيشين، ص 81-82
28. پيشين، ج 4، ص 107
29. مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 236
30. سيري در ادبيات غرب، ص 215
31. ناتوراليسم، ص 80
32. قصه نويسي، ص 681
33. ناتوراليسم، ص 80
34. ر.ک: تاريخ نقد جديد، ج 4، بخش 1، ص 34
35. ر.ک: ناتوراليسم، ص 80
36. ر.ک: پيشين، صص 79-80
37. پيشين، ص 80-81
38. رئاليسم و ضد رئاليسم، ص 35
39. رئاليسم و ضد رئاليسم، صص 42-44
40. پيشين، ص 46-47
41. ر.ک: تاريخ اجتماعي هنر، ج 4، ص 106
42. همان جا
43. مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 247
44. تاريخ رئاليسم، ص 10
45. تاريخ نقد جديد، ج 4، ص 29
46. ر.ک: مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 247
47. ر.ک: مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 249
48. ادبيات چيست، ص 191
49. ر.ک: مکتبهاي ادبي، ج 1، ص 246-247
50. ناتوراليسم، ص 79-80
51. پيشين، ص 80
52. Taine
53. Sainte - Beuve
54. ر.ک: تاريخ اجتماعي هنر، ج 4، ص 90
55. همان، ص 93
56. پيشين، ص 47
57. تاريخ نقد جديد، ج 4، بخش 1، ص 48
58. نگاهي به تاريخ ادبيات جهان، ص 199
59. درآمدي بر نظريه ي ادبي، ص 225-226

منبع مقاله :
ثروت، منصور؛ (1390)، آشنايي با مکتبهاي ادبي، تهران: سخن، چاپ سوم



 

 


کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه